کــــ و دکـــــ انــ ـه

تولد
نویسنده : یه کودک - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

دیرو رفتم تولد یکی از دوستام!!!

بعد تو اون جمع 7-8  نفره ای که بودیم من 3-4 نفرو نمیشناختم نیشخند

با اینکه منو دوستم از دانشگاه اومده بودیم باز زود تر از همون 3-4 نفر رسیدیم!!!!

نمی دونم چرا بعضی از دخترا اینجورین؟؟؟؟؟

من خودمم دخترم اما بعضی رفتارا واقعن برام قابله درک نیست!

یه جوری بر خورد می کرد که انگار بقیه آدم نیستن!!!

بعدش یه جا گفتن خاااک بر سره ما!! 999 بار دور می زنیم 9 تا شماره ام نمی گیریم!!!!

من ==> خنثیابرو

می خواستم بگم شما با این دک و پزتون لنگ شماره این؟؟؟

آخ که چقد حرص خوردم!!!

هر چقدرم می خواستم از دره دوستی وارد شم! باهاشون بگم و بخندم اصن راه نداشت!!!

نمی دونم چرا از منم خوشش نمیومد!!

.

.

.

+ وقتی یه جمع کاملن دخترونه اس حسودی و کلاس گذاشتن واسه چی آخه؟؟؟؟؟؟

++ فک میکردم خیلی بیشتر خوش بگذره!

+++  هر که بده ما به خلق گوید ما سینه ی او نمی خراشیم، ما خوبیه او به خلق گوییم، تا هر دو دروغ گفته باشیم! (دکتر شریعتی)


 
 
اِنقــِــل
نویسنده : یه کودک - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
 

چقد ستمه آدم پنج شنبه ها بره یونی هاااخنثی

اصن صب باورم نمیشد باید از خاب پاشم !! هی ساعت زنگ می خورد هی من به رو خودم نمی آوردم!! بعدم 3-4 دقیقه خیره شدم به گوشیم!!! اصن هر چی فک می کردم باور نمی کردم باید این همه پاشم برم دانشگاه افسوس

دردناک ترش اینجا بود که فقط یه کلاس داشتم منتظر

حالا دانشگاهمممممم خلوت ت ت ت!!! اصن دلگیر بود یه وضی!

این خانوم حراست از هفت روز هفته میبینه من 8 روزشو کلاس دارما!! هر روزم منو می بینه

باز امروز خفتم کرده دمه در خانوووم! کارت دانشجویی مژه

من : چشمابرومنتظر

خلاصه از جلو چشمش رد شدم رفتم تو !

استاد اومد!‌بعد دید کمیم یه کمم حرف زد زودم رفت!!!

ینی دلم می خواست کلمو بکوبم تو دیوار!!!!

بعد دیدیم خیلی زوده برگردیم خونه! با دوستم گفتیم بریم انقلاب کتاب متابارو بگیریم که بعدش دیگه لنگ نمونیم!!!

آخـــــــــــــی!!!‌

بعده مدت ها انقلاب!

داشتیم از این وره خیابون میرفتیم اون ور! یهو اون ساختمونه بووود زمان انقلاب! که نیمه کاره بووود همه روش واساده بودن هی تلوزیون نشون میده!!! اونوووو دیدیـــــــــــــــــــم!!! روش بنره شو کشیده بودن!! انقده ذوق کردم دیدم مژه

بعد هی می گفم فاطمه فاطمه نگا این همون ساختمون نیمه کاره هسااا!!!

اونم اصن نگا نمیکنه! میگه یادم نی!!!‌

من : خنثی مگه من یادمه؟!!!

میگه چیو می گی؟؟؟ یهو نگاهش می خوره میگه عــــــــــــــــــــــــــه!! گلی این ساختمونستااااااا!!!‌

من : آخ من دو ساعته چیو می گم پـــَـ ؟؟؟

دوستم : نیشخندنیشخند

از شانسه خوبه ما همون 2 تا مغازه اول همه کتابا رو داش!!

بعد من امروز عابر بانک پیشم نبوددددد!!

اوه اوه! اگه دوستم نبود نمی دونسم چی کار کنم!!! یهو پوله کتابامو که حساب کردم دیدم موجودیم صفر شد نیشخند

هی کل راهو به فاطمه می گفتم اگه تو نبووودی من شب باید تو انقلاب می خابیدم!!!

تو تاکسی که داشتیم میومدیم کلی عکس کاریکاتوره این دیکتاتورا رو زده بودن!! هی من با هیجان میگمم!! عــــه اینننن!!! عـــه اون!!

بعد یه خانومه که کنارمون بود گفت آره عکساشونو زدن! بعد نمی دونم به فاطمه چی داش میگف که بحث رسید به جنـــ. تـــی! بعد کاملن جدی  گفت تخریبش و توهین و اینا 3-6 ماه حبس داره!! منم با تعجب و چشای گرد داشتم گوش می دادم ! بعد یهو گفت خب چون آسیب به آثار باستانیه نیشخند

.

.

.

+ فک کنم نصف النهار مبدا ب انقلاب نزدیک تره!!! اووووف! با کاپشن و شال گردن تو تاکسی! خورشیدم دقیقن مماس صورتم خنثی نمی شدم تکون بخوریم با اون همه وسیله!! هلاک شدم تقریبن!!!

++ تاکسی دارای محترم: انقلاااااااب انقلاااااااااااااااب .....  خانوما  اِنقــِــل می رین؟؟؟؟؟

+++ معتاده بازیه Fruit Ninja شدم! در حده فاجعه!!!

++++ می خام کقش باب اسفنجی بخرم! هی همه نمیذارن! ذوقه منو کور میکنن نگران


 
 
مدرسه پسرونه!
نویسنده : یه کودک - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
 

امروز رفتم مدرسه مامانم، پیش خواهرم که اونجا مربی آمادگیه، برای عکس و فیلم و این چیزا! 

از در که وارد شدم کلی همه تحویل و اصن یه وضی نیشخند

دفتر داره مدرسه یه خانومه جوون یهو اومد سلام کرد!! من هنگ بودم :دی  گفت ذکر و خیرت اینجا خیلی زیاده! مشتاق بودم ببینمت!! من==> متفکر خلاصه کلی اون اول حسه یه آدمه خیلی مهم بهم دس داده بودددد!!!

بعد سریع رفتم پیش خواهرم سره کلاسش!

پره پسرای کوچولو کوچولوووووو!! خواهر زاده امم البته جزوشونه!!

همه جوره بودن! از کپل و لاغر و تقس (؟) و آروم و مهربون و....!

وااای! یکیشون اسمش اردشیر بود! دقیقن استیله کپل تو مدرسه موش ها!!!

یکشیون اسمش امیر رضا بود! ظریف و کوچولو و عینکی!

یکیشون پرهام! همش میومد پیش من !

دو تاشونم بودن! شَر منتظر حرف گوش نکن! کلافه

همشون با نمک بودن! دوس داشتنی بودن!

می دیدم وقتی به یکیشون لبخند میزنم یا نگاش میکنم اون یکی هم منتظره که نازش کنم!

از بینه همه ی اینا، یکیشون ذهنه منو بیشتر مشغوله خودش کرد

محمد هادی! آروم و ساکت نشسته بود... نگاش که می کردم سرشو می انداخت پایین و یواشکی نگام می کرد...  خیلی آروم بود... خیلی زیاد.

گاهی با بچه ها شیطنت می کرد اما اون برق بچگونه تو چشاش نبود...

بیشتر از همه حواسم بهش بود... دلم براش می سوخت یه جورایی.

خواهرم می گفت اولای سال تعریف می کرد که مامانش یه برادر واسش آورده و انقد با جزییات همه چیو گفته بود که خواهرم وقتی مامانشو دید بهش تبریک گفت اما مامانش از همه جا بی خبر بود و گفت همچین چیزی نیست!!!!

یه جورایی افسرده بود....

.

.

.

تو دفتر که نشسته بودم هر کی میومد می گفت ماشالله!دختر کوچیکه ی خانوم ... هستی؟؟؟ آخی.... چن سالته؟؟ چی می خونی؟؟!!

هی هم همه اصراااار که چرا نمیای مدرسه اینجا؟؟؟ بیاا کارای کامپیوتری رو بکن!

درست تموم شد برو معلم شو!

منم هی به همه توضیح می دادم که معلم بودن رو دوست ندارم!چشم

و همشونم دقیقن می گفتن بچه های خونواده های فرهنگی معمولن علاقه ای ندارن که معلم شن!!

 

اصن موعذب(!!!؟) شده بودم! یه حسه له!!! نگران

هی می خواستم در برم از اونجا!


 
 
ترم پیش نبودی؟
نویسنده : یه کودک - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

صب دمه مترو که از ماشین پیاده شدم همچین بادی اومد تا مغز استخونام منجمد شد!!!

تا برسم به قطار یه ریز به خودم فحش میدادم چرا بیشتر لباس نپوشیدم!!!

تو قطارم که تا برسیم به چن تا موضوع پی بردم:

الف) صدای اونایی که کنارت نشستن و با هم حرف می زنن به شدت با صدای آهنگی که داری گوش میده رابطه ی مستقیم داره!! هر چی صداشو زیاد می کردم اونام بلند تر حرف می زدن!!!! نفهمیدم آخرش این "اعظم" کی بود دقیقن که یه کلمه در میون اسمشو می گفتن!!

ب) فروشنده های مترو کم شدن ن ن!! اصن یه وضعیاااااا! 

پ) تا اس ام اس بیاد و گوشیو از تو جیبت در بیاری و جواب بدی همه بهت خیره میشن یه وقت کاره دیگه ای انجام ندی!!!

.

.

.

ترم پیش چند جلسه سره کلاس زبان تخصصی با دوستم رفتم، بعد چون هیشکی داوطلب نمیشد بخونه و من یه کم بلد بودم خوندم و ترجمه کردم! امروز وقتی سره کلاس منو دید گفت تو ترم پیش نبودی؟؟ متفکر

من: نـــــــــــــه!!عینک

+ بودیااااا! متفکر

- نه! اما یه چن جلسه اومدم!

+میگم من حافظه ام خیلی ضعیف نیس!! ماشالله زبانتم خوبه! یه رقیب بزرگ واسه بقیه !

حالا من داره قند تو دلم آب میشه ها اما میگم نه بابا!!! مژه

بعد دوستامم هر هر کر کر دارن بم می خندن نیشخند

.

.

.

 اینم عکس خورشیده امروزه  از تو مترو! کلی خوشگل بود!!!چشام درومد انقد نگاش کردم! ابله


 
 
تب فوتبال
نویسنده : یه کودک - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

اصن الان اعصاب ندارما!

ینی 80 دقیقه دو هیچ جلو بودیمااا!

بعد زارپ!! 3 تا خوردیم خنثی

ای بابا ! ای بابا!!!

حالا ما هی خودمونو نگه می داریم! از در و دیوار لنگی(!)میریزه و هی اعصابه ما رو به سخره میگیره!!!!

اشکال نداره حالا! باختیم دیگه!

تبریک به پرسپولیسی های عزیز که بالاخره بعده جهار بار شکست تونستن ببرن!

نیاز داشتن به این برد!

 

.

.

.

 

+ عکس العمل پرسپولیسیا خیلی خدا بود! دقیقه هفتاد اومدن بیرون به همه بازیکنا گفتن بی غیرت! بعد که دیدن بردن گفتن به خاطر غیرت بازیکنا بود نیشخند

++ همچنان صدای ما رو از صدر جدول می شنوید! اون پایین صدا میاد؟!!! نیشخند


 
 
← صفحه بعد